![]() |
![]() |
|
| عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی |
|
سلام
یه سلام گرم به همه ... وقتی از شمال برگشتم فرصت نشد یه پست جدید بزارم چند روز اول رفته بودیم کدیر وای خدای من معرکه است اونجا ! شاید باورتون نشه مثل بهشت می مونه شباش که دیگه اخرشه ! صاف صاف و ستاره بارون وقتی روی ایوون می ایستی احساس می کنی فاصله ات با خدا یه نفسه ! تا چشم کار می کنه سبز و سبز ... راستی من یه روز که رفتیم سر خاک مرده هامون دزدکی رفتم تو مرده شور خونه اش مامانم وقتی دید من نیستم کلی گشت همه بسیج شده بودن دنبال من و من تو عالم خودم اصلا صداشون و نشنیدم یهو که اومدم بیرون عمه ام گفت خیلی نترسی اونجا چی کار می کنی تو ؟ ولی به نظر من ترس نداشت نمی دونم ولی با خشم بابام رو به رو شدم که گفت این کله خرابی تو آخر سر یه کاری دستت می ده مثلا دختری تو ! ولی گوش من بدهکار نبود که ... روز بعد رفتم بالای تپه روب رویی مامانم سفارش کرده بود اگه خواستم برم بگردم باید ساده برم مبادا جوری بری که حرف بزنن ! عجب یعنی هنوز مردم این افکارو دارن ؟لابد دارن دیگه ! یه چیزی بگم بخندین من برگشتنم طول کشید یعنی وقتی یه کوه نظرمو جلب کرد واسه کم کردن روی پسرا گفتم ازش می رم بالا ولی راستش برگشتنش مصیبتی بود ولی من که به روی خودم نمی آوردم خلاصه با صدای بابام که از بالای تپه روبه رویی صدام می زد و اخطار می کرد که زود برگردم به هر مصیبتی بود اومدم پایین ... بعد از اونجا هم رفتیم پول و کجور اونجا ها هم زیبا بود و در آخر برگشیم نور و دریا و شنا .... اونجا به سه نفر شنا کردن یاد دادم این قدر کیف می داد هر روز بعد از صبحانه تا ناهار بعد ار اونم تا ساعت ۶ من تو آب بودم دیگه صدای همه دراومده بود ولی بگم هااا حسابی سوخته ام . روز آخری مامان دیگه نبردم اونجا که خانم ها جدا شنا می کنن منم که عاشق آب رفتم جلوی ویلا اونجا همه با لباش می اومدن ولی کسی شنا نمی کرد یعنی از خانم ها ولی دریا ست و شنا کردنش مگه نه ؟ منم با بلوز شلوار اماده رفتن شدم که اقاهه گفت دخترم اینجا منطقه ممنوعه است هااا مراقبی که ؟ منم گفتم اقا شنا بلدم ! اونم گفت از من گفتن بود دخترم ! عجب سقی داشت بابا نیم ساعتی گذشته بود که داشتم شنا می کردم یهو احساس کردمپام به کف نمی رسه وای .... خوب اینم نتیجه ی زیادی نترس بودن ... خدا رو شکر که الان تهران ام و زنده ! کاشکی می تونستین فیلم هایی که گرفتم و می دیدین خوب دیگه باید برم خیلی مراقب خودتون باشین شاد و سر زنده باشین ... قربون همه تون مهتاب . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:19 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلام سلام
سلام دادشی مجنون من خوبی گلم ؟ سلام مخصوص به منا جونم ... و یه سلام گرم به دوست جدیدم روح عزیزم .... خوب شایدم ناتانائیل و ادامه بدم چشن تولدش رو هم گذاشتم دوست داشتین بخونید البته می دونم یادتون رفته ناتانائیل منو اما کم کم یادتون میاد ... راستی ما داریم می ریم شمال قربون همه تون مهتاب . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:26 توسط مهتاب |
|
|
سلام دوستای مهربونم امیدوارم همگیتون خوب و خوش باشین ...
چند روز بود حال و هوای خوبی نداشتم و به قول معروف دپرس بودم و اما ناتانائیل ... یک هفته دیگه جشن تولدش بود و مامان و بابا طبق معمول با هم قهر بودن اما هر کدوم جداگانه واسه مراسم برنامه ریزی می کردن ... اما این وسط تنها کسی که اصلا ذوق و شوقی واسه این جشن نداشت خود ناتانائیل بود ... بالاخره این یک هفته هم تموم شد و می ریم تو روز جشن .... کل خونه و در ودیواراش تزئین شده بود و بادکنک و گل از سقف و دیوار آویزون بود و صدای ضبط هم تا آخر زیاد زن عمو بزرگه فیلم می گرفت ... بچه ها و جوونا وسط می رقصیدن عمو کوچیکه عکس می گرفت ... مامان و خاله دومی پذیرایی می کردن مرداااا هم نشسته بودن و بگو و بخند عزیز جون و مامانی هم یه گوشه ای نشسته بودند و صحبت می کردن ... عمه ( که ۳ سال از ناتانائیل بزرگتر بود ) و دختر عموهاا ( که یکی ۱۰ ماه از ناتانائیل کوچیکتر و دیگری ۲ سال ازش بزرگتر بودند ) دختر خاله ها ( یکی ۸ سال بزرگتر و یکی ۵ سال و دوتای دیگه که دوقلو بودن ۳ سال از ناتانائیل بزرگتر بودند ) و پسر خاله ها که محمد ازش ۳سال بزرگتر و بیش تر از همه هم دل و هم زبون ناتانائیل بود و اون یکی تازه ۱ سالش بود و پسر عموهاش هم هر سه تاشون ۳- ۴ سال از ناتانائیل بزرگتر بودند .... و باقی فامیل .... ناتانائیل اصلا حال و حوصله نداشت یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه رفت تو بالکن ... اخه اون موقع یه هفته ای بود که گربه اش ۶ تا بچه آورده بود ـــ سلام مامان گربه ... چقدر نی نی گربه هات بزرگ شدن ... یکی شون و اروم بغل کرد و در حالی که گریه می کرد گفت : ـــ می دونی مامان گربه ... ؟ من اصلا این جشن و نمی خوام ... من این همه کادو رو نمی خوام ... من فقط می خوام مامان و بابا آشتی باشن ... اصلا من دلم می خواد یه نی نی گربه باشم و تو هم مامانی من ... مامان گربه چشم به ناتانائیل دوخته بود ... آروم اومد جلو و با دستای کوچلوش دستای ناتانائیل و ناز کرد و میو میو کرد ... ناتانائیل اشکاشو پاک کرد و گفت : ـــ آره تو راست می گی کسی نباید بفهمه من غم دارم بهت قول می دم مامان گربه از امروز تا به همیشه غمامو پشت خنده هام قایم کنم ... شب ساعت ۱۲ بود که دیگه مهمونا رفتن ...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:12 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|