![]() |
![]() |
|
| عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی |
|
سلام ... خوبین ؟ ممنون از همگی توووووووووووووووووووووووووون
اما منای عزیزم : یه سلام ویژه واسه تو گلم ... معذرت معذرت معذرت ..... واسه اینکه اشکتو با متنم در آوردم و اما ناتانائیل .... من نمی دونم چرا ما آدما وقتی عاشق می شیم بلافاصله بعدش مغرور می شیم البته لازم به ذکر که همه این جوری نیستن __ عروسک نازم ... مهربونم ... چی شده ؟ ... کوچلوی نازم چرا بغض کردی .... ؟ و بعد توی اتاقش دراز می کشید و با خدا حرف می زد ... ؟ باورتون می شه ... ؟ یه دختر معصوم 4 ساله ... چه حرف هایی داره با خدا بزنه ... ؟ __ سلام خدا جون منم ناتانائیل ... چی لبم چرا خونیه ... ؟ می دونی خدا جون داشتم بازی می کردم پام لیز خورد و افتادم زمین .... دروغ ... ؟ نه خدا جون دروغ نمی گم ... ایناها عروسکم هم شاهده ازش بپرس .... مامان و بابام ... ؟ اره دوسشون دارم اونا هم خوبن ... بابایی ... ؟ نه اذیتم نمی کنه .... تازه خیلی هم خوبه .... جالبه نه .... ؟ این همه دروغ اونم به خدااااااااااااا .... ؟ اما به نظرتون ناتانائیل 4 ساله می دونه دروغ چیه ؟ اون اینا رو گفت چون از مامان بزرگ شنیده بود که آدما باید همیشه شکر گذار خدا باشن و گله و شکایت نکن ... فعلا تا همین جا بسه ... حالا روزای بعد بازم از کودکی ناتانائیل می نویسم ... بر می گردیم به زمان بزرگی وقتی که ناتانائیل اولین متن رو واسه عابر نوشت و تقدیم اون کرد در چشمانت که می نگرم ... با خود می گویم که ای کاش یارای ماندنم باشد به گرمی دستانت که می نگرم... با خود می گویم که چه رسمی دارد دنیااااااا من دخترک تنهای قصه برای تو از چه چیزی خواهم سرود ..... ؟ از غمنامه ی خودم ... ؟ یا از داستان هزار و یک شب زندگی ام ... ؟ اری من ناتانائیل ... دختر تنهای این شهر باورم شادی توست هر چه هستم ... هر چه باشم باورم شادی توست ... تو که در تاریکی شب ... تو که در حجم سکوت ... تو که در سینه ی من جا داری تو که در تنها ترین خانه ی دل جا داری ... خسته ام می دانی ؟ خسته از تکرار دیروزها و فرداهااااااااااا خسته از بعد سکوت و غم ویرانه ی خویش اما بدان .... تا که هستم ... تا که باشم ای نازنین ... با توام ای بهترین افسانه ام .../ ناتانائیل و غم عشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:25 توسط مهتاب |
|
|
سلام بازم اومدم ممنون از همتون که به من سر می زنین ...
چند روز پیش شروع به نوشتن غصه ی عشق ناتانائیل کردم و امروز با اومدم تا ادامه بدم ....
یه روز غروب بود ۲۹ بهمن ماه.... ننه سرما لباس سپیدی به تن زمین کرده بود و ابرا گلوله گلوله می باریدن ناتانائیل مثل همیشه گوشه ی اتاقش چمپره زده بود و غمبرک گرفته بود اما این بار به غمای خودش فکر نمی کرد داشت به اون عابر فکر می کرد یه لحظه به عقب برگشت .... چی شد که اون اومد چرا وارد دلش شد ناتانائیل که آزاد از هر وابستگی بود ... اون که دروازه های دلش قفل و زنجیر شده بود اون که همیشه می گفت هیچ کسی و تو دنیا دوست نداره و نمی زاره کسی وارد قلبش بشه ... پس اون کی بود چه جوری وارد شد ... چه جوری اونجا رو خونه خودش کرد ... ؟ چرا ... چرا ... بازم از تو خونه صدای دعوا بلند شده بود در اتاقش و باز کرد نگاهی به بیرون انداخت بازم دعوا .... اومد تو در و کوبید بهم و ساکت نشست دفترش و باز کرد و شروع به نوشتن کرد :
رو به رویم جاده ایست خزان دیده با جنگلی که برگ هایش زرد و خشکیده است و راه بی انتهاست با پاهای خسته و ناتوانم وارد جاده می شوم صدای خرد شدن برگ ها را زیر پاهایم می شنوم گویی آنها نیز از جاده و مسیر بی انتها و فراز و نشیب های آن شکایت می کنند غروب چقدر زیباست ... من می روم تا برسم به خورشید من می روم تا غروب را با هر نفسم حس کنم و نظاره گر طلوع باشم من خودم را به جاده می سپارم و به انتهای آن می اندیشم .....
ورق رو گرفت و مچاله کرد و پرت کرد گوشه اتاق ... در پنجره رو باز کرد و رفت داخل بالکن خیابون خلوت بود و خبری از هیاهو نبود نگاهی به آسمون کرد بغض کرد : ــــ ای خدا ... ای بهترینم ... صدامو می شنوی ... ؟ اشکاش بارید ... ناتانائیل با خوش حالی گل سرخ و در آغوش کشید و هزار تا بوسه رو تقدیمش کرد ... یهو از خواب پرید ... بازم خواب دیده بود ... بلند شد به اتاق اومد پنجره رو بست و آروم گرفت بارون هم دیگه بند اومده بود ... اما صدای دعوا هنوز می اومد ... ناتانائیل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:21 توسط مهتاب |
|
|
یه روز سر و برفی بود ناتانائیل مثل همیشه تو حصار تنهایی خودش بود و اجازه ورود به کسی و نمی داد چند روزی بود که بعد جوری غصه دار بود هر چند اون همیشه غصه داره ...
اینم آغاز قصه ی عشق ناتانائیل ... قول می دم تا وقتی زنده ام این قصه رو کامل کنم هر چند این قصه کاملا واقعیه و هر کی که باور نداره لطفآ از این به بعد مطالب وبم رو نخونه .... ناتانائیل و عشق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:5 توسط مهتاب |
|
|
ناتانائیل دلم گرفته ......
دلم گرفته ناتانائیل مثل روزای گذشته مثل اون روزایی که با من بودی .... مثل اون روزایی که واسه شنیدن صداش دلت می ریخت پایین ... واسه اون روزایی که همش واسه اون می نوشتی و از اون می خوندی .... واسه اون روزایی که پر می زدیم می رفتیم تو آسمون و رو ابرا لی لی بازی می کردیم ... واسه اون شبایی که مرحم اشکامون فقط خدا بود ... کجایی ناتانائیل خیلی وقته گرمی دستات و دیگه حس نمی کنم ... ناتانائیل این روزا مثل گذشته بهت نیاز دارم ... می دونی دخترک قصمون دلش شکسته بیا ناتانائیل دستامو بگیر باز ببرم تو آسمون بیا بریم اونجا تا با ابرا گریه کنیم تا بازم اشکامون تو دل اشکای آسمون قایم کنیم ... بیا ... بیا تا بازم از لیلی و مجنون قصه بسازیم واسه عاشقای دنیا ... بیا بازم از بی وفایی ها ... از غم دوری ... از التماس های دل عاشق ... از زمین و آسمون شکوه کنیم ...بیا تا باز بریم به جنگ سرنوشت ... می دونی ناتانائیل می خوام این بار قصه ی تو رو بگم ... از دل تنگی هات از غصه هات ... از عشقت .... از تو بهترینم ... برگ برگ زندگیتو ورق بزنم و بنویسم تا شاید بعد ما یه یادگاری بمونه .....
دوست دارم ناتانائیل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:49 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|