تبليغاتX
غمزده عشق
عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی
 سلام ... خوبین ؟ ممنون از همگی توووووووووووووووووووووووووون  

اما منای عزیزم : یه سلام ویژه واسه تو گلم ... معذرت معذرت معذرت ..... واسه اینکه اشکتو با متنم در آوردم .... عزیزم من و می بخشی .... ؟  ببخشید ولی قبل از شروع قصه هم گفتم این یه داستان واقعیه و همه اتفاقاتش ... همه ی نوشته هاش ... همه خند ه ها و گریه هاش همه و همه تو دنیای واقعی رخ داده ....  ... اما اینکه چرا داداشی پارسا غمگین می نویسه .... ؟  راستش بهتره از خودش بپرسی گلم ... حتمآ واست توضیح می ده ...  و اما دوستان جدید .... لینک چند تا از دوستای جدیدم گذاشتم  حتمآ ... حتمآ از وبشون دیدن کنید باشه .... ؟   اما داداشی مجنونم ... ممنون داداشی گلم واسه همه راهنمایی هات  ممنون که تشویقم می کنی واسه نوشتن ... و شما آقا صادق گل ... ولی واقعآ من در این حدی که شما می گین نیستم ... اما بازم خیلی خیلی خیلی ممنون ... و از تو کیانای عزیزم تشکر می کنم که همیشه به یادمی و فراموشم نمی کنی ... خودت می دونی که چه قدر دوستت دارم پس نیازی به گفتن نیست ...   و در آخر از همگی شما که به من لطف دارین تشکر می کنم ...  

و اما ناتانائیل ....

من نمی دونم چرا ما آدما وقتی عاشق می شیم بلافاصله بعدش مغرور می شیم البته لازم به ذکر که همه این جوری نیستن ولی به نظر من و تجربه هایی که کسب کردم خیلی از آدما این تیپی هستند  می دونین بهتره که منظورم و روشن تر کنم ... توی عشق همه می دونیم دو طرف وجود داره : عاشق و معشوق ... اما چرا این و گفتم .... ؟ تو دنیای امروز ما هر کی عاشق می شه .... این جوریه : عاشق فقط خودشو مالک مطلق عشقش می بینه ...  و معشوقه هم که تا می بینه یکی این همه دوسش داره ...  به قول معروف ناز کش داره ...  خودشو لوس می کنه و امان از روزی که خودخواه و مغرور بشه ... فکر می کنه از دماغ فیل افتاده ...البته بازم می گم همه این جوری نیستن ناتانائیل که این جوری شد ... یعنی تبدیل به یه عاشق خودخواه  شد  که فکر می کرد مالک مطلق عابر شده ..... اما این خود خواهی ناتانائیل دلیل داشت می دونین چراااااااااااااااااااااااااااا .... ؟ خوب بذارین کم کم باهاش آشنا می شین ...  ناتانائیل از بچگی با تنهایی و سکوت بزرگ شد و هیچ وقت یه دوست صمیمی نداشت می دونین خیلی کله شق بود و لج باز  ولی تا دلتون بخواد مهربون با یه قلب پاک  اون توی خونه ای بزرگ شد که پدر و مادرش هیچ وقت با هم تفاهم نداشتن دقیقآ از 4 سالگیش که همه چیز خوب به یادش میاد هر شب تو خونشون دعوا بوده ...  تعجب کردین ؟ آره این زندگی اون بود ... هر شب دعوا و کتک کاری ... پدرش یه آدم مستبدی بود که وقتی عصبی می شد کسی حریفش نمی شد ... ناتانائیل همیشه از خونه شون فراری بود ... وقتی باباش قاطی می کرد خونه شون تبدیل می شد به یه میدون جنگ و به قول معروف جنگ جهانی سوم رخ می داد و روی مادرش دست بلند می کرد ...  و این بدترین چیزی بود که تو دعوا رخ می داد و به شدت ناتانائیل و عذاب می داد ... فکر کنید ناتانائیل با اون دستای کوچیکش رو پاهای باباش می افتاد التماسش می کرد که بس کنه ...  اما مگه فایده ای داشت .... ؟خود ناتانائیل هم دو سه تا چک می خورد و با بینی و لبی خونی می رفت تو اتاقش و کز می کرد و با عروسکاش حرف می زد ...                         

__ عروسک نازم ... مهربونم ...  چی شده ؟ ... کوچلوی نازم چرا بغض کردی  .... ؟ الهی  مامان قربون چشمای نازت بره و اشک و توی اون نبینه ... می ریم عزیزم بهت قول می دم یه شب که بابا خوابه  ...یه شب آروم آروم می ریم از اینجا من و تو تنهای تنها ... اون روز دیگه نمی زارم واسه حتی  یه لحظه هم بغض بشینه تو سینه ات ... گل من چرا حرف نمی زنی ... با من قهری ... ؟ نمی گی اگه با من قهر باشی ... من از غصه می میرم ... نمی گی اگه با من حرف نزنی دلم تو سینه می پوسه ....؟ و دق می کنه ... ؟

و بعد توی اتاقش دراز می کشید و با خدا حرف می زد ... ؟ باورتون می شه ... ؟ یه دختر معصوم  4 ساله  ... چه حرف هایی داره با خدا بزنه ... ؟

__ سلام خدا جون منم ناتانائیل ... چی لبم چرا خونیه ... ؟ می دونی خدا جون داشتم بازی می کردم پام لیز خورد و افتادم زمین .... دروغ ... ؟ نه خدا جون دروغ نمی گم ... ایناها عروسکم هم شاهده ازش بپرس .... مامان و بابام ... ؟ اره دوسشون دارم اونا هم خوبن ... بابایی ... ؟ نه اذیتم نمی کنه .... تازه خیلی هم خوبه ....

جالبه نه .... ؟ این همه دروغ اونم به خدااااااااااااا .... ؟ اما به نظرتون ناتانائیل 4 ساله می دونه دروغ چیه ؟ اون اینا رو گفت چون از مامان بزرگ شنیده بود که آدما باید همیشه شکر گذار خدا باشن و گله و شکایت نکن ...  و اما فردا صبح نظاره گر رفتن مامان باشی و حتی گریه نکنی ...  فقط به خاطر دل مامان که نکنه بشکنه ...  

فعلا تا همین جا بسه ... حالا روزای بعد بازم از کودکی ناتانائیل می نویسم ...

بر می گردیم به زمان بزرگی وقتی که ناتانائیل اولین متن رو واسه عابر نوشت و تقدیم اون کرد           

 

در چشمانت که می نگرم ... با خود می گویم که ای کاش یارای ماندنم باشد

به گرمی دستانت که می نگرم... با خود می گویم که چه رسمی دارد دنیااااااا

من دخترک تنهای قصه برای تو از چه چیزی خواهم سرود ..... ؟

از غمنامه ی خودم ... ؟ یا از داستان هزار و یک شب زندگی ام ... ؟

اری من ناتانائیل ... دختر تنهای این شهر باورم شادی توست

هر چه هستم ... هر چه باشم باورم شادی توست ...

تو که در تاریکی شب ... تو که در حجم سکوت ... تو که در سینه ی من جا داری

تو که در تنها ترین خانه ی دل جا داری ...

خسته ام می دانی ؟ خسته از تکرار دیروزها و فرداهااااااااااا

خسته از بعد سکوت و غم ویرانه ی خویش

اما بدان ....

تا که هستم ... تا که باشم ای نازنین ... با توام ای بهترین افسانه ام .../     

ناتانائیل و غم عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:25  توسط مهتاب | 
سلام بازم اومدم ممنون از همتون که به من سر می زنین ...

چند روز پیش شروع به نوشتن غصه ی عشق ناتانائیل کردم و امروز با اومدم تا ادامه بدم ....

یه روز غروب بود ۲۹ بهمن ماه.... ننه سرما لباس سپیدی به تن زمین کرده بود و ابرا گلوله گلوله می باریدن ناتانائیل مثل همیشه گوشه ی اتاقش چمپره زده بود و غمبرک گرفته بود اما این بار به غمای خودش فکر نمی کرد داشت به اون عابر فکر می کرد یه لحظه به عقب برگشت .... چی شد که اون اومد چرا وارد دلش شد ناتانائیل که آزاد از هر وابستگی بود ... اون که دروازه های دلش قفل و زنجیر شده بود اون که همیشه می گفت هیچ کسی و تو دنیا دوست نداره و نمی زاره کسی وارد قلبش بشه ... پس اون کی بود چه جوری وارد شد ... چه جوری اونجا رو خونه خودش کرد ... ؟ چرا ... چرا ...  بازم از تو خونه صدای دعوا بلند شده بود در اتاقش و باز کرد نگاهی به بیرون انداخت بازم دعوا .... اومد تو در و کوبید بهم و ساکت نشست دفترش و باز کرد و شروع به نوشتن کرد : 

رو به رویم جاده ایست خزان دیده

با جنگلی که برگ هایش زرد و خشکیده است

و راه بی انتهاست

با پاهای خسته و ناتوانم وارد جاده می شوم

صدای خرد شدن برگ ها را زیر پاهایم می شنوم

گویی آنها نیز از جاده و مسیر بی انتها و فراز و نشیب های آن شکایت می کنند

غروب چقدر زیباست ...

من می روم تا برسم به خورشید 

من می روم تا غروب را با هر نفسم حس کنم و نظاره گر طلوع باشم

من خودم را به جاده می سپارم و به انتهای آن می اندیشم .....

ورق رو گرفت و مچاله کرد و پرت کرد گوشه اتاق ... در پنجره رو باز کرد و رفت داخل بالکن خیابون خلوت بود و خبری از هیاهو نبود نگاهی به آسمون کرد بغض کرد :

ــــ ای خدا ... ای بهترینم ... صدامو می شنوی  ... ؟ منم ناتانائیل .... خدایای خسته شدم ... خسته  خدایا از این همه دعوا و جنجال ... از این همه تنهایی خسته شدم ... خدایا اون عابر کیه ؟ من خودم از چیزی رنج می برم  ... اون وقت تو یکی مثل خودم و گذاشتی سر راهم که تتنهایی شو بگیرم ... آره ؟ خدایا پس کی تنهایی منو می گیره ... ؟ پس کی مرهم اشکای من می شه ... خدایا چرا ساکتی ... خسته نشدی از این همه سکوت ... خدایا می شنوی ... ؟ با تو ام ؟ اصلا به من می گی واسه چی من و آفریدی ... ؟ خواهشآ همین یه سوال و جواب بده .... بسه خدایا ... بسه سکوت ... پس جواب من تو ندی کی می خواد بده  .... ؟ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...  می دونی به چی فکر می کنم ... ؟ آره خوب معلومه که می دونی ... این چه سوال مسخره ای که من می پرسم .... ولی می خوام بگم بازم .... پس گوش کن ... دارم به این فکر می کنم که چرا یه گلی باید پر پر می شد ... ؟ گلی که شاد بود حق زندگی داشت ... همه رو دوست داشت و از زندگی بیزار نبود  ... اون وقت من باید می موندم هاااااااااااان .... ؟ چرا .... خدایا چرا .... چرا من که تنها دلخوشیم اون گل سرخ کوچلو بود ... من که تمام خنده هام با اون بود .... چرا باید از من می گرفتیش ... ؟ چرا ... ؟ این همه غصه دادی ... یه شادی هم دادی چرا ازم گرفتی شادیمو .... ؟

اشکاش بارید ... آسمون نعره ای زد و اونم شروع به باریدن کرد ... دیگه حالا تنها دلخوشی ناتانائیل همین بود که هر وقت بغض می کرد آسمون باهاش می بارید ... هر دو با هم باریدن اشکای آسمون روی صورت ناتانائیل دویدن و اشکاشو تو آغوش خود گرفتند  ... نسیم وزید و بوسه ای بر صورت ناتانائیل زد و نشست کنارش ... سرش و رو شونه های نسیم گذاشت چقدر خنک بود  ... خوب اگه نبود که نسیم نمی شد .... ؟ چشماشو بست و همون جا خوابش برد .....

ناتانائیل با خوش حالی گل سرخ و در آغوش کشید و هزار تا بوسه رو تقدیمش کرد ... هر دو با هم می دویدند و شاد و خوش حال می رقصیدند  .... اما یهو طوفان شد دستاشون ز هم جدا شد ... گل سرخ پر پر شد ... طوفان توی صورت گل سرخ می کوفت و پر پرش می کرد و ناتانائیل هر گلبرگ و در آغوش می کشید و زجه می زد و کمک می خواست ولی هیچ کسی نبود ... هیچ کسی ....

یهو از خواب پرید ... بازم خواب دیده بود ... بلند شد به اتاق اومد پنجره رو بست و آروم گرفت بارون هم دیگه بند اومده بود ... اما صدای دعوا هنوز می اومد ...

ناتانائیل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:21  توسط مهتاب | 
 سلام امروز می خوام از قصه ی عشق ناتانائیل بگم :

یه روز سر و برفی بود ناتانائیل مثل همیشه تو حصار تنهایی خودش بود و اجازه ورود به کسی و نمی داد چند روزی بود که بعد جوری غصه دار بود هر چند اون همیشه غصه داره ... یهو همین جوری که زیر یه درخت کهن سال هزار ساله نشسته بود و اروم اروم اشک می ریخت    یه کی اومد و نشست کنارش می دونین ناتانائیل خیلی مغرور بود و هست هیچ وقت تو اوج ناراحتی هم که باشه جلوی کسی اشک نمی ریزه ... اون اومدم شروع کرد واسه ناتانائیل درد و دل کردن و اشک ریختن ...    ناتانائیل بوسه ای به روی اشکای اون زد     و لبخندشو هدیه اون کرد تا دل تنهای عابر خسته آروم بشه ....      این نیمکت چوبی زیر درخت هزار ساله شده بود میعاد گاه همیشگی ناتانائیل و اون عابر ... تا اینکه بعد یه مدت اون عابر تبدیل به عشقی شد و تو قلب ناتانائیل خونه کرد ... ناتانائیل هم وقتی تنهایی اون و دید بهش اجازه ورود به دلش و داد تا حداقل عابر تنها نباشه  ... 

اینم آغاز قصه ی عشق ناتانائیل  ... قول می دم تا وقتی زنده ام این قصه رو کامل کنم هر چند این قصه کاملا واقعیه و هر کی که باور نداره لطفآ از این به بعد مطالب وبم رو نخونه  .... 

ناتانائیل و عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:5  توسط مهتاب | 
 ناتانائیل دلم گرفته ...... 

دلم گرفته ناتانائیل مثل روزای گذشته مثل اون روزایی که با من بودی .... مثل اون روزایی که واسه شنیدن صداش دلت می ریخت پایین ... واسه اون روزایی که همش واسه اون می نوشتی و از اون می خوندی .... واسه اون روزایی که پر می زدیم می رفتیم تو آسمون و رو ابرا لی لی بازی می کردیم ... واسه اون شبایی که مرحم اشکامون فقط خدا بود ... کجایی ناتانائیل خیلی وقته گرمی دستات و دیگه حس نمی کنم ... ناتانائیل این روزا مثل گذشته بهت نیاز دارم ... می دونی دخترک قصمون دلش شکسته بیا ناتانائیل دستامو بگیر باز ببرم تو آسمون بیا بریم اونجا تا با ابرا گریه کنیم تا بازم اشکامون تو دل اشکای آسمون قایم کنیم ... بیا ... بیا تا بازم از لیلی و مجنون قصه بسازیم واسه عاشقای دنیا ...  بیا بازم از بی وفایی ها ... از غم دوری ... از التماس های دل عاشق ... از زمین و آسمون شکوه کنیم ...بیا تا باز بریم به جنگ سرنوشت ...

می دونی ناتانائیل می خوام این بار قصه ی تو رو بگم ... از دل تنگی هات از غصه هات ... از عشقت .... از تو بهترینم ... برگ برگ زندگیتو ورق بزنم و بنویسم تا شاید بعد ما یه یادگاری بمونه ..... 

 

 دوست دارم ناتانائیل 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:49  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
من و دل (منا جونم )
قلب تنها ( پارسا )
صدای سکوت
فقط مهدی سلوکی ( کیانا جووووووووووونم )
برو بچه های سوم ریاضی شهرک
لیند ( عزیزم )
صادق هدایت (امیر )
همه کاره (صادق )
دلتنگی (هیچ کس )
عشق پنهان (تارا و آرش )
لیلا جون
پروانه ات خواهم ماند ( مسعود )
دوست دارم عشق من (اسرین )
بهترین روش پولدار شدن ( مهران )
دل شیشه ای ( حمید و مهدی )
تلنگر ( توحید )
سکوت سرد ( فریبا )
شبهای بی ترانه ( یلدا )
تنها برای دلم نوشتم و خواندم ( سارا )
گلزار عشق ( سارا و شاپور )
my love
روزهای بی کسی
برای همیشه ( مهتاب عزیزم )
هاتف
فقط پرسپولیس ( بهنام )
مگه عاشقی گناهه ( سیاوش )
اسکادران عشق ( نرگس و زینب )
قلب بی قرار ( مریم جون )
بهرام رادان عاشق عصیان ( مهتاب و تهمینه )
یادگار تلخ یک عشق ( یکتا جووووون )
و خداوند عشق را افرید ( احسان )
جرم من عاشقیه ( محمد )
تندیس عشق آتشین ( حسین )
تا شقایق هست زندگی باید کرد ( عظیم )
لیلی و مجنون ( بابک )
همراز افتاب ( سعید )
نیما
عاشق تنهایم (رضا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM