![]() |
![]() |
|
| عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی |
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:58 توسط مهتاب |
|
|
می روم ساده از آنچه به خیالت برسد ... می روم آرام و صبور مثل همیشه ...
و تو رفتنم را آن زمان ادراک می کنی که خاک با مهربانی جسم خسته و بی جان مرا در آغوش خود می فشارد و پذیرای من تنها شده ... آن روز که تو تنها وارث کوله بار محنت بارم خواهی بود ... اری می روم ساده تر از آنچه به خیالت برسد ... و صفحات خاطرات زندگی غم آلودم را که در هر خط و هر و واژه اش نفیر درد آلود و سوزناکم گوش ها را فرا می خواند و دل ها را به آتش می کشد .... و چه زیباست پریدن ... آزاد و رها بدون تو ... باز امشب کتاب قصه هزار و یک شب زندگی ام را گشودم... شاید این آخرین باری باشد که به گذشته سفر می کنم ................. چقدر آسمان برگه هایم تیره و تار است .... چرا به جای باران از ابرها خون می بارد ... ؟ آن گوشه دختری تنها چمپره زده ... چرا این چنین است ؟ چه چیزی باعث ناراحتی او شده ........ ؟؟؟؟ با پیش می روم چقدر هوا سرد و تاریک است هیچ نوری نیست چرا ... ؟ باز همان دختر ... از اشک هایش جوی آبی روی تن پوش زمین جریان دارد به سوی آن می شتابم اشک ها با دیدنم شروع به گریستن کردند .... جلو تر می روم چه خبر است آنجا ... ؟ چرا همه سیاه پوشن .... ؟ گویی کسی را تشیع می کنن ... جلو تر می روم ... او مرده است ... پس چرا اشک هایش جاریست مگر مرده ها می گریند .... ؟ نزدیک می شوم .... چه می بینم .... ؟ او خود من است که دارد به آغوش خاک پناه می برد .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:48 توسط مهتاب |
|
|
سلام ... خوبین ؟ ببخشید این قدر دیر آپیدم اصلا وقت نمی کنم ... امشب دلم خیلی گرفته ....
دلم گرفته آسمون یکم من و حوصله کن ..... بعضی روزا فکر می کنم دیگه بریدم ... مثل حالا .... خیلی خسته ام از زندگی ... از این همه تکرار .... تا حالا آدما دلتون شکستن ؟ ... دلم منم شکسته ... می دونین چیه .... ؟ هیچی بی خیال .... تصمیم گرفتم دیگه .... دارم چرت و پرت می گم ... هر وقت اعصابم خرابه قاطی می کنم گاهی وقتا به خودم می گم چه جوریه این قلب من این همه مریضه یه بار نمی ایسته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم بیش تر از همه واسه قلبم می سوزه .... خیلی وقته همه چیز و گذاشتم کنار ... حتی دیگه نه شعر می نویسم نه متن ... منی که اگه روزی چند تا شعر و متن نمی نوشتم روزم شب نمی شد ... از همه دل بریدم ... از لیلی و مجنون شعرام .... از شیرین و فرهاد متن هام ... حتی از خودم هم دل بریدم ... دفتر شعرام هم دادم به دوستم باورتون می شه ...؟ من اون یه لحظه هم از خودم جدا نمی کردم اگه باهام نبود خوابم نمی رفت ... اما حالا ۱ ماهه بدون اون می خوابم .... حتی واژه هام هم باهام قهر کردن ... دیگه وقتی بغض می کنم دل آسمون نمی گیره لابد پیش خودش می گه : زیادی لوسم کرده ـ هر وقت بغض کردم واسم باریده ... شاید هم من با اونا قهر کردم ... گاهی اوقات با خدا هم قهر می کنم ... می دونین ... ؟ نه شما هیچی نمی دونین ... حتی گل همیشه بهارم هم نمی دونه .... اونی که همیشه ارومم می کنه و نمی زاره دلم بگیره .... چرا ما همیشه دنبال عشقیم ... ؟ بعد وقتی بهمون می رسه رومون و می کنیم اون ور .... امشب از همه جا نوشتم ... دلم می خواد برم ... جدا شم از این دنیا گاهی شبا خدا رو قسم می دم من و ببره پیش خودش اما خدا روش و می کنه اون ور و محلم نمی ده ... اخه چرا مگه تو اون دنیا جا واسه من نیست ؟ می دونین بغضم داره خفم می کنه اما نمی خوام گریه کنم چون ... چون می خوام از بغض خفه بشم شاید پر بکشم پیش خدا ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:50 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|