![]() |
![]() |
|
| عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی |
|
دادشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم ... چرا داشتم فراموشت می کردم اما باز صدات رسید به گوشم شکستم بی صدا .... چرا اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم... چرا ؟؟؟؟ داشتی می رفتی از خیال من خزونی بود بهار من دیدم تو رو خزونم جون گرفت این قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت چرا دوباره اومدی صدا رو جون دادی گل بهار و زخم دال دوباره تازه شد شوق نگاه خستم و دوباره دوختی آخر ستاره حسرتم بی اندازه شد یا راحتم کن واسه همیشه این دل و بکن زریشه از خیال سردم برو یا باغبون شو بهار و باز نشون بده گلا رو از وجود خسته ام برو ................................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:43 توسط مهتاب |
|
|
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ـ چه باک ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا به سرا پرده خاک خلوت خالی و خاموش مرا تو پر از خاطره کردی ای مرد شعر من شعله احساس من است تو مرا شاعره کردی ای مرد آتش عشق به چشمت یکدم جلوه ای کرد و سرابی گردید تا مرا واله و بی سامان دید نقش افتاده بر آبی گردید سینه ای تا که بر آن سر بنهم دامنی تا که بر آن ریزم اشک آه ای آنکه غم عشقت نیست می برم بر تو و بر قلبت رشک به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه ی امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی آتش جاویدی را . / |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:10 توسط مهتاب |
|
|
هر چه می دیدم در گمان می گفتم : زندگی آیا همین است ؟ سال ها رفتند و هر زمان سوالی در خیالم نقش می بست ـ زندگی آیا همین است ؟ با عروسک ها نشستم ـ دل به هر بازیچه بستم ـ سال ها رفتند و پا نهادم در راه جوانی از عروسک ها دل بریدم ـ پا به پای همکلاسی ها دویدم ـ قد کشیدم ـ چون مرغ عشقی می پریدم ـ در خیالم فتنه افکند زندگی آیا همین است ؟ خشک شد از رفتن او خنده ی من بر لبانم ... ک. کسی تا من بپرسم سهم من از زندگی آیا همین است ... ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:37 توسط مهتاب |
|
|
به ابدیت ... من به خدا رسیدم ... من به ...
اگه غروب بود یادم کن اگه بارون گرفت اگه ابرا باریدن به حرمت اشکام یادم کن ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 22:17 توسط مهتاب |
|
|
بهار من اگه خزون نمی شد ؛ اگه تو نمی رفتی ، اگه من نمی رفتم ، اگه از عشق غافل نمی شدیم ، اگه هر دو تنها نمی شدیم ، اگه بهار وسبز شدن زمین ؛ اگه پاییز و ریزش برگاشو ، اگه زمستون و آدم برفی قصه مون از یاد نمی بردیم ، اگه قلبامون سرد نمی شد ،ما تنها نبودیم ..... ما که زهم جدا نبودیم، توی سردی زمستون ، از گرمی عشقی سرودیم که هرگز سرد نمی شه ، دست هایی که زهم جدا نمی شن ، و از چشم هایی که هیچ وقت اتنظار و نمی بینه ... و قلبی که ز عشق تهی نمی شه از دلی که سرد نمی شه ، گرم گرمه تا همیشه ... از لیلی ومجنونی سرودیم که ز هم جدا نبودند ، طعم فراق نچشیدند ، هرگز تنها با یاد هم زندگی نکردند ؛ قصه عشق ما مثل قصه غصه های لیلی نبود ، مثل قصه هجران و فراق ، آوارگی و تنهایی مجنون نبود .، قصه ی ما ، قصه ی با هم بودن ، با هم رفتن ، با هم موندن ، با هم خوندن و با هم سرودن ، قصه ی عشق بود و بدور از هر غم و فراقی . ولی افسوس که به قصه ما خزون خورد و ورق ورق شد ، لیلی جدا ، مجنون جدا ، قصه ی عشقم تموم شد .... با قلبی تهی از عشق رفتیم من و تو به سوی فردا ، تنهای تنها ، تو بی من ، من بی تو ، حالا از ما چی مونده بر جا .... ؟ جز نوشته های من که هر خط و هر کلمه اش ، یادآور تو و عشقی هستند که اسطوره ی زیبایی بود و پاکی .... / یه روزی طاقت دیدن اشک تو چشمامو نداشتی .... حالا کجایی که ببینی خودت اشک تو چشام می زاری ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 10:50 توسط مهتاب |
|
|
خوبین ؟ اول از همه سلام گل همیشه بهارم ... دل ... نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل آفرین دل مرحبا دل ز دستش یک دم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل بشد خاک و زکویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل باوفا دل به چشمانت مرا دی مبتلا کرد فلاکت دا مصیبت دل بلا دل از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدا دل .؟/ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:52 توسط مهتاب |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:25 توسط مهتاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:11 توسط مهتاب |
|
|
متين ترين كلمه "عشق" جذاب ترين كلمه "آشنايي" پاكترين كلمه "وجدان" تلخترين كلمه "جدايي" زشترين كلمه "خيانت" سخت ترين كلمه "تنهايي" بد ترين كلمه "بي وفايي"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 8:3 توسط مهتاب |
|
|
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 7:30 توسط مهتاب |
|
|
به نام خدای عاشقان ... سلام ... و باز شروعی دیگر .... باز قصه عشقی دیگر .... باز لیلی ... باز مجنون و باز اشک ها و هجران ها و غم فراغ.... نمی دانم اگر اسطوره های عشقمان نبودند با درد عشق چه می کردیم ؟ چه کسی را متهم می کردیم ... ؟ و من هم غمزده ای دیگر .... غمزده عشقی زیبا ... پاک و آسمانی .......... و قصه عشقی دیگر ... و این قصه ی من است ... درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
تقدیم به او ... نگاهت چه آرام بر من گذشت تو سراپا شور و غروری ... رفتی تو ... آری گذشتی ز من پای بروی برگهای پاییزی جاده گذاشتی و همراه پرستوهای عاشق شدی... گفتی می روی و همراه آنان در بهار می آیی .... پاییز با وداع سنگین تو گذشت بر من ... زمستان آمد حتی جای پاهایت به روی تن پوش برف ها پنهان بود... بهار آمد ... پرستوها برگشتنداما تو هرگز نیامدی و من هر سال بر سر راه پرستوها می نشینم و سراغت را از آنان می گیرم ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:42 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|