![]() |
![]() |
|
| عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی |
|
سلام شب بخیر...
سلام داداشی امین نازم ـ سلام به همه دوستام ـ ممنون از همه ی دوستان خوبم که تو این مدت منو فراموش نکردن ... راستش این بار هم به اصرار یکی از دوستای خوبم آپ کردم ... اومدم دوباره واسه خداحافظی اما یه شعر که منو به یاد خاطراتی میندازه که هر چند الان باعث ریختن اشکم می شه اما ... اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشتو رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال می کردم پیشم می مونه ترانه عشق واسم می خونه خیال می کردم یه همزبونه نمی دونستم نا مهربونه ....... در پناه خدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:45 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلام
خوبین همگی ؟ اومدم یه خبر خوب بدم : من دانشگاه قبول شدم ُ تو رشته هوشبری بالاخره یکسال درس خوندن نصفه نیمه جواب داد ولی بگم هااااا خدایی بود قبولی من ! خوب امروز کلی کار دارم باید برم با عمه ام بیرون یه ناهار مفت و مجانی افتاده ( چه درد سری داره قبولی ) دو شنبه هم قراره دختر خاله و پسر خاله هام ( رضا و سجاد ) با خواهرم و ببرم سینما بعدش هم ناهار ... تازه این اولشه ! تا بعد ... ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:36 توسط مهتاب |
|
|
من به دنبال سکوت مطلق و کودک درونم به دنبال پاسخ سوال های بی پایانش . من خسته چمپره زده کنج اتاق اما او عروسک در دست به دنبال فردایی زیبا ... ! با تعجب به نقاشی ام می نگرد لبخند روی صورتش پژمرده می شود و جان می بازد ... کودک زیبایم چشمهایش را بست و برای همیشه به ابدیت پر کشید ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:51 توسط مهتاب |
|
|
سلام
یه سلام گرم به همه ... وقتی از شمال برگشتم فرصت نشد یه پست جدید بزارم چند روز اول رفته بودیم کدیر وای خدای من معرکه است اونجا ! شاید باورتون نشه مثل بهشت می مونه شباش که دیگه اخرشه ! صاف صاف و ستاره بارون وقتی روی ایوون می ایستی احساس می کنی فاصله ات با خدا یه نفسه ! تا چشم کار می کنه سبز و سبز ... راستی من یه روز که رفتیم سر خاک مرده هامون دزدکی رفتم تو مرده شور خونه اش مامانم وقتی دید من نیستم کلی گشت همه بسیج شده بودن دنبال من و من تو عالم خودم اصلا صداشون و نشنیدم یهو که اومدم بیرون عمه ام گفت خیلی نترسی اونجا چی کار می کنی تو ؟ ولی به نظر من ترس نداشت نمی دونم ولی با خشم بابام رو به رو شدم که گفت این کله خرابی تو آخر سر یه کاری دستت می ده مثلا دختری تو ! ولی گوش من بدهکار نبود که ... روز بعد رفتم بالای تپه روب رویی مامانم سفارش کرده بود اگه خواستم برم بگردم باید ساده برم مبادا جوری بری که حرف بزنن ! عجب یعنی هنوز مردم این افکارو دارن ؟لابد دارن دیگه ! یه چیزی بگم بخندین من برگشتنم طول کشید یعنی وقتی یه کوه نظرمو جلب کرد واسه کم کردن روی پسرا گفتم ازش می رم بالا ولی راستش برگشتنش مصیبتی بود ولی من که به روی خودم نمی آوردم خلاصه با صدای بابام که از بالای تپه روبه رویی صدام می زد و اخطار می کرد که زود برگردم به هر مصیبتی بود اومدم پایین ... بعد از اونجا هم رفتیم پول و کجور اونجا ها هم زیبا بود و در آخر برگشیم نور و دریا و شنا .... اونجا به سه نفر شنا کردن یاد دادم این قدر کیف می داد هر روز بعد از صبحانه تا ناهار بعد ار اونم تا ساعت ۶ من تو آب بودم دیگه صدای همه دراومده بود ولی بگم هااا حسابی سوخته ام . روز آخری مامان دیگه نبردم اونجا که خانم ها جدا شنا می کنن منم که عاشق آب رفتم جلوی ویلا اونجا همه با لباش می اومدن ولی کسی شنا نمی کرد یعنی از خانم ها ولی دریا ست و شنا کردنش مگه نه ؟ منم با بلوز شلوار اماده رفتن شدم که اقاهه گفت دخترم اینجا منطقه ممنوعه است هااا مراقبی که ؟ منم گفتم اقا شنا بلدم ! اونم گفت از من گفتن بود دخترم ! عجب سقی داشت بابا نیم ساعتی گذشته بود که داشتم شنا می کردم یهو احساس کردمپام به کف نمی رسه وای .... خوب اینم نتیجه ی زیادی نترس بودن ... خدا رو شکر که الان تهران ام و زنده ! کاشکی می تونستین فیلم هایی که گرفتم و می دیدین خوب دیگه باید برم خیلی مراقب خودتون باشین شاد و سر زنده باشین ... قربون همه تون مهتاب . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:19 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلام سلام
سلام دادشی مجنون من خوبی گلم ؟ سلام مخصوص به منا جونم ... و یه سلام گرم به دوست جدیدم روح عزیزم .... خوب شایدم ناتانائیل و ادامه بدم چشن تولدش رو هم گذاشتم دوست داشتین بخونید البته می دونم یادتون رفته ناتانائیل منو اما کم کم یادتون میاد ... راستی ما داریم می ریم شمال قربون همه تون مهتاب . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:26 توسط مهتاب |
|
|
سلام دوستای مهربونم امیدوارم همگیتون خوب و خوش باشین ...
چند روز بود حال و هوای خوبی نداشتم و به قول معروف دپرس بودم و اما ناتانائیل ... یک هفته دیگه جشن تولدش بود و مامان و بابا طبق معمول با هم قهر بودن اما هر کدوم جداگانه واسه مراسم برنامه ریزی می کردن ... اما این وسط تنها کسی که اصلا ذوق و شوقی واسه این جشن نداشت خود ناتانائیل بود ... بالاخره این یک هفته هم تموم شد و می ریم تو روز جشن .... کل خونه و در ودیواراش تزئین شده بود و بادکنک و گل از سقف و دیوار آویزون بود و صدای ضبط هم تا آخر زیاد زن عمو بزرگه فیلم می گرفت ... بچه ها و جوونا وسط می رقصیدن عمو کوچیکه عکس می گرفت ... مامان و خاله دومی پذیرایی می کردن مرداااا هم نشسته بودن و بگو و بخند عزیز جون و مامانی هم یه گوشه ای نشسته بودند و صحبت می کردن ... عمه ( که ۳ سال از ناتانائیل بزرگتر بود ) و دختر عموهاا ( که یکی ۱۰ ماه از ناتانائیل کوچیکتر و دیگری ۲ سال ازش بزرگتر بودند ) دختر خاله ها ( یکی ۸ سال بزرگتر و یکی ۵ سال و دوتای دیگه که دوقلو بودن ۳ سال از ناتانائیل بزرگتر بودند ) و پسر خاله ها که محمد ازش ۳سال بزرگتر و بیش تر از همه هم دل و هم زبون ناتانائیل بود و اون یکی تازه ۱ سالش بود و پسر عموهاش هم هر سه تاشون ۳- ۴ سال از ناتانائیل بزرگتر بودند .... و باقی فامیل .... ناتانائیل اصلا حال و حوصله نداشت یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه رفت تو بالکن ... اخه اون موقع یه هفته ای بود که گربه اش ۶ تا بچه آورده بود ـــ سلام مامان گربه ... چقدر نی نی گربه هات بزرگ شدن ... یکی شون و اروم بغل کرد و در حالی که گریه می کرد گفت : ـــ می دونی مامان گربه ... ؟ من اصلا این جشن و نمی خوام ... من این همه کادو رو نمی خوام ... من فقط می خوام مامان و بابا آشتی باشن ... اصلا من دلم می خواد یه نی نی گربه باشم و تو هم مامانی من ... مامان گربه چشم به ناتانائیل دوخته بود ... آروم اومد جلو و با دستای کوچلوش دستای ناتانائیل و ناز کرد و میو میو کرد ... ناتانائیل اشکاشو پاک کرد و گفت : ـــ آره تو راست می گی کسی نباید بفهمه من غم دارم بهت قول می دم مامان گربه از امروز تا به همیشه غمامو پشت خنده هام قایم کنم ... شب ساعت ۱۲ بود که دیگه مهمونا رفتن ...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:12 توسط مهتاب |
|
چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:58 توسط مهتاب |
|
|
سلام .... امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشین ... فرا رسیدن محرم ماه خون و آتش ماه دلاوری ها و شجاعت هاااااا رو به همه تسلیت می گم ... از همتون ممنونم دلم برات تنگ شده جونم می خوام ببینمت نمی تونم بین ما دیوارای سنگی فاصله یک عمر می دونم بغض ترانمو شکستم می خوام بگم عاشقت هستم تو عین ناباوری یک شب خالی گذاشتی هر دو دستم تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و دستای بسته ی من ..... نیمه شب ... نیمه شب از خوابم پا می شم .... نیستی پیشم ... باز دیونه می شم دوری تو ... دوری تو تیشه زد به ریشه ام ... نیستی پیشم .... ........ کاش ما آدما این قدر راحت دل همو نمی شکستیم ... کاش خیلی راحت احساسات دیگرون و به بازی نمی گرفتیم ... کاش ما آدما عاشق نمی شدیم ... کاش تو ادعای عاشقی نمی کردی ... کاش ما به هم دل نمی بستیم ... کاش بارون واسه من قصه ی عشق و تکرار نمی کرد ... کاش رضا صادقی و گوش نمی کردم ... کاش ... کاش ... کاش قلب مریض آدم یهو وای می ایستاد ... یهو دیگه نمی تپید ... کاش مردن راحت بود و قتی تمنای رفتن داری جا واست نیست ... التماس می کنی ... زجه می زنی ... قسم می دی ولی بازم واسه تو یه نفر جا نیست ... اخه خداااااااااااا چرا فقط مرگ واسه من نیست .... ؟ خدا چرا وقتی این همه اصرار ... این همه خواهش و می بینی ... سکوت می کنی و می گی نه ... من نمی خوام ... من دنیا تو ... زندگی تو ... زمین تو ... ادماشو ... عشق و دوست داشتن و هیچی تو نمی خوام خدا نمی خوام ... لیلی و مجنون تو نمی خوام ... حتی دیگه اونم نمی خوااااااااااااام ... خدا من فقط تو رو می خوام ... پرواز و می خوام ... رهایی و آرامش و سکوت مطلق شب و... خدایا من دنیا رو نمی خوااااااام با چه زبونی بگم ... ؟ نمی خوااااااااااااااام ... خدایااااا خسته ام ... به دادم برس ... خدایا به فریادم برس ... خدایااااااااااااااااا به دادم برس . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:37 توسط مهتاب |
|
|
سلام ... خوبین ؟ ممنون از همگی توووووووووووووووووووووووووون
اما منای عزیزم : یه سلام ویژه واسه تو گلم ... معذرت معذرت معذرت ..... واسه اینکه اشکتو با متنم در آوردم و اما ناتانائیل .... من نمی دونم چرا ما آدما وقتی عاشق می شیم بلافاصله بعدش مغرور می شیم البته لازم به ذکر که همه این جوری نیستن __ عروسک نازم ... مهربونم ... چی شده ؟ ... کوچلوی نازم چرا بغض کردی .... ؟ و بعد توی اتاقش دراز می کشید و با خدا حرف می زد ... ؟ باورتون می شه ... ؟ یه دختر معصوم 4 ساله ... چه حرف هایی داره با خدا بزنه ... ؟ __ سلام خدا جون منم ناتانائیل ... چی لبم چرا خونیه ... ؟ می دونی خدا جون داشتم بازی می کردم پام لیز خورد و افتادم زمین .... دروغ ... ؟ نه خدا جون دروغ نمی گم ... ایناها عروسکم هم شاهده ازش بپرس .... مامان و بابام ... ؟ اره دوسشون دارم اونا هم خوبن ... بابایی ... ؟ نه اذیتم نمی کنه .... تازه خیلی هم خوبه .... جالبه نه .... ؟ این همه دروغ اونم به خدااااااااااااا .... ؟ اما به نظرتون ناتانائیل 4 ساله می دونه دروغ چیه ؟ اون اینا رو گفت چون از مامان بزرگ شنیده بود که آدما باید همیشه شکر گذار خدا باشن و گله و شکایت نکن ... فعلا تا همین جا بسه ... حالا روزای بعد بازم از کودکی ناتانائیل می نویسم ... بر می گردیم به زمان بزرگی وقتی که ناتانائیل اولین متن رو واسه عابر نوشت و تقدیم اون کرد در چشمانت که می نگرم ... با خود می گویم که ای کاش یارای ماندنم باشد به گرمی دستانت که می نگرم... با خود می گویم که چه رسمی دارد دنیااااااا من دخترک تنهای قصه برای تو از چه چیزی خواهم سرود ..... ؟ از غمنامه ی خودم ... ؟ یا از داستان هزار و یک شب زندگی ام ... ؟ اری من ناتانائیل ... دختر تنهای این شهر باورم شادی توست هر چه هستم ... هر چه باشم باورم شادی توست ... تو که در تاریکی شب ... تو که در حجم سکوت ... تو که در سینه ی من جا داری تو که در تنها ترین خانه ی دل جا داری ... خسته ام می دانی ؟ خسته از تکرار دیروزها و فرداهااااااااااا خسته از بعد سکوت و غم ویرانه ی خویش اما بدان .... تا که هستم ... تا که باشم ای نازنین ... با توام ای بهترین افسانه ام .../ ناتانائیل و غم عشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:25 توسط مهتاب |
|
|
سلام بازم اومدم ممنون از همتون که به من سر می زنین ...
چند روز پیش شروع به نوشتن غصه ی عشق ناتانائیل کردم و امروز با اومدم تا ادامه بدم ....
یه روز غروب بود ۲۹ بهمن ماه.... ننه سرما لباس سپیدی به تن زمین کرده بود و ابرا گلوله گلوله می باریدن ناتانائیل مثل همیشه گوشه ی اتاقش چمپره زده بود و غمبرک گرفته بود اما این بار به غمای خودش فکر نمی کرد داشت به اون عابر فکر می کرد یه لحظه به عقب برگشت .... چی شد که اون اومد چرا وارد دلش شد ناتانائیل که آزاد از هر وابستگی بود ... اون که دروازه های دلش قفل و زنجیر شده بود اون که همیشه می گفت هیچ کسی و تو دنیا دوست نداره و نمی زاره کسی وارد قلبش بشه ... پس اون کی بود چه جوری وارد شد ... چه جوری اونجا رو خونه خودش کرد ... ؟ چرا ... چرا ... بازم از تو خونه صدای دعوا بلند شده بود در اتاقش و باز کرد نگاهی به بیرون انداخت بازم دعوا .... اومد تو در و کوبید بهم و ساکت نشست دفترش و باز کرد و شروع به نوشتن کرد :
رو به رویم جاده ایست خزان دیده با جنگلی که برگ هایش زرد و خشکیده است و راه بی انتهاست با پاهای خسته و ناتوانم وارد جاده می شوم صدای خرد شدن برگ ها را زیر پاهایم می شنوم گویی آنها نیز از جاده و مسیر بی انتها و فراز و نشیب های آن شکایت می کنند غروب چقدر زیباست ... من می روم تا برسم به خورشید من می روم تا غروب را با هر نفسم حس کنم و نظاره گر طلوع باشم من خودم را به جاده می سپارم و به انتهای آن می اندیشم .....
ورق رو گرفت و مچاله کرد و پرت کرد گوشه اتاق ... در پنجره رو باز کرد و رفت داخل بالکن خیابون خلوت بود و خبری از هیاهو نبود نگاهی به آسمون کرد بغض کرد : ــــ ای خدا ... ای بهترینم ... صدامو می شنوی ... ؟ اشکاش بارید ... ناتانائیل با خوش حالی گل سرخ و در آغوش کشید و هزار تا بوسه رو تقدیمش کرد ... یهو از خواب پرید ... بازم خواب دیده بود ... بلند شد به اتاق اومد پنجره رو بست و آروم گرفت بارون هم دیگه بند اومده بود ... اما صدای دعوا هنوز می اومد ... ناتانائیل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:21 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|