تبليغاتX
غمزده عشق
عشق من یادم کن گاهی...که به دل دارم آهی
سلام شب بخیر...

سلام داداشی امین نازم  ـ سلام به همه دوستام ـ

ممنون از همه ی دوستان خوبم که تو این مدت منو فراموش نکردن ... راستش این بار هم به اصرار یکی از دوستای خوبم آپ کردم ...

اومدم دوباره واسه خداحافظی نمی دونم شاید واسه همیشه وبلاگ نویسی رو بزارم کنارم شاید هم یه روزی دوباره شروع به نوشتن کنم الان هیچی نمی دونم ! اینقدر اوضاع روحیم خرابه که حوصله خودم رو هم ندارم چه برسه به چیزای دیگه  بازم ممنون که تو این مدت نوشته ها و حرفای منو می خوندین و  با کامنت ها مهربونتون شاد و دلگرم می کردین  . 

اما یه شعر که منو به یاد خاطراتی میندازه که هر چند الان باعث ریختن اشکم می شه اما ...

اون که یه وقتی تنها کسم بود                 تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشتو رفت از کنارم                     از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه              ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه                    نمی دونستم نا مهربونه

.......

در پناه خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط مهتاب | 
سلام سلام

خوبین همگی ؟ اومدم یه خبر خوب بدم :

من دانشگاه قبول شدم ُ تو رشته هوشبری

بالاخره یکسال درس خوندن نصفه نیمه جواب داد ولی بگم هااااا خدایی بود قبولی من !

خوب امروز کلی کار دارم باید برم با عمه ام بیرون یه ناهار مفت و مجانی افتاده ( چه درد سری داره قبولی ) دو شنبه هم قراره دختر خاله و پسر خاله هام ( رضا و سجاد ) با خواهرم و ببرم سینما بعدش هم ناهار ... تازه این اولشه !  دوستام و که دیگه نگو ... !

تا بعد ... !

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:36  توسط مهتاب | 

من به دنبال سکوت مطلق و کودک درونم به دنبال پاسخ سوال های بی پایانش . من خسته چمپره زده کنج اتاق اما او عروسک در دست به دنبال فردایی زیبا ... !  کاش می شد فریاد کنم و به او بگویم من همان فردای تو هستم ... کودک پاک و معصوم تویی که اکنون در این ظلمت و تاریکی رویای خورشید را می بینی  فردایت تاریک تر از امروز است ... سرد و خاموش و بی فروغ ... آری این منم فردای تلخ و خزان دیده ی تو ... در پی چه هستی کودک من ... ؟  برگه ای کاغذ برمی دارد با مداد رنگی هایش شعر می خواند و نقاشی می کند تصویر یک جنگل زیبا نهری روان زیر درختی کهنسال و پرندگانی آواز خوان و دختری شاد و خوشحال پشت پنجره نظاره گر فردا ...  و من برگه ای دیگر برمی دارم و سکوت را برایش رنگ می زنم و غم ها و غصه هایم را نقاشی می کنم شب و تاریکی اش را می کشم و گریه های بی وقفه ام را و برایش دل شکسته ام را که از کینه ونفرت  تکه پاره شده است به تصویر می کشم ...

با تعجب به نقاشی ام می نگرد لبخند روی صورتش پژمرده می شود و جان می بازد ...  حلقه ای اشک در چشمانش متولد می شود   آه بلندی کشید ... ! عروسک را بر روی زمین گذاشت و آرام رفت برای همیشه و مرا با غم هایم تنها گذاشت ...

کودک زیبایم چشمهایش را بست و برای همیشه به ابدیت پر کشید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:51  توسط مهتاب | 
سلام

یه سلام گرم به همه ...  وقتی از شمال برگشتم فرصت نشد یه پست جدید بزارم چند روز اول رفته بودیم کدیر وای خدای من معرکه است اونجا ! شاید باورتون نشه مثل بهشت می مونه شباش که دیگه اخرشه ! صاف صاف و ستاره بارون وقتی روی ایوون می ایستی احساس می کنی فاصله ات با خدا یه نفسه ! تا چشم کار می کنه سبز و سبز ... راستی من یه روز که رفتیم سر خاک مرده هامون دزدکی رفتم تو مرده شور خونه اش مامانم وقتی دید من نیستم کلی گشت همه بسیج شده بودن دنبال من و من تو عالم خودم اصلا صداشون و نشنیدم یهو که اومدم بیرون عمه ام گفت خیلی نترسی اونجا چی کار می کنی تو ؟ ولی به نظر من ترس نداشت نمی دونم ولی با خشم بابام رو به رو شدم که گفت این کله خرابی تو آخر سر یه کاری دستت می ده مثلا دختری تو ! ولی گوش من بدهکار نبود که ... روز بعد رفتم بالای تپه روب رویی مامانم سفارش کرده بود اگه خواستم برم بگردم باید ساده برم مبادا جوری بری که حرف بزنن ! عجب یعنی هنوز مردم این افکارو دارن ؟لابد دارن دیگه ! یه چیزی بگم بخندین من برگشتنم طول کشید یعنی وقتی یه کوه نظرمو جلب کرد واسه کم کردن روی پسرا گفتم ازش می رم بالا ولی راستش برگشتنش مصیبتی بود ولی من که به روی خودم نمی آوردم خلاصه با صدای بابام که از بالای تپه روبه رویی صدام می زد و اخطار می کرد که زود برگردم به هر مصیبتی بود اومدم پایین ... بعد از اونجا هم رفتیم پول و کجور اونجا ها هم زیبا بود و در آخر برگشیم نور و دریا و شنا .... اونجا به سه نفر شنا کردن یاد دادم این قدر کیف می داد هر روز بعد از صبحانه تا ناهار بعد ار اونم تا ساعت ۶ من تو آب بودم دیگه صدای همه دراومده بود ولی بگم هااا حسابی سوخته ام . روز آخری مامان دیگه نبردم اونجا که خانم ها جدا شنا می کنن منم که عاشق آب رفتم جلوی ویلا اونجا همه با لباش می اومدن ولی کسی شنا نمی کرد یعنی از خانم ها ولی دریا ست و شنا کردنش مگه نه ؟ منم با بلوز شلوار اماده رفتن شدم که اقاهه گفت دخترم اینجا منطقه ممنوعه است هااا مراقبی که ؟ منم گفتم اقا شنا بلدم ! اونم گفت از من گفتن بود دخترم ! عجب سقی داشت بابا نیم ساعتی گذشته بود که داشتم شنا می کردم یهو احساس کردمپام به کف نمی رسه وای .... خوب اینم نتیجه ی زیادی نترس بودن ... خدا رو شکر که الان تهران ام و زنده ! کاشکی می تونستین فیلم هایی که گرفتم و می دیدین  ...

خوب دیگه باید برم

خیلی مراقب خودتون باشین شاد و سر زنده باشین ...

قربون همه تون مهتاب .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:19  توسط مهتاب | 
سلام سلام سلام

سلام دادشی مجنون من خوبی گلم ؟ سلام مخصوص به منا جونم ... و یه سلام گرم به دوست جدیدم روح عزیزم .... خوب شایدم ناتانائیل و ادامه بدم چشن تولدش رو هم گذاشتم دوست داشتین بخونید البته می دونم یادتون رفته ناتانائیل منو اما کم کم یادتون میاد ...

راستی ما داریم می ریم شمال  دریا و جنگل و اسب سواری و ای جان ! همه تون و دوست دارم

قربون همه تون مهتاب .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:26  توسط مهتاب | 
 سلام دوستای مهربونم امیدوارم همگیتون خوب و خوش باشین ...  

چند روز بود حال و هوای خوبی نداشتم  و به قول معروف دپرس بودم  هر چند الان هم حالم خوش نیست و واقعآ دل و دماغ نوشتن ندارم ... اما مگه این ناتانائیل ول کن معامله هست ... ؟ از دیشب یکدم دار اصرار و التماس می کنه که زود باش نمی خوام دیر بشه ....  راستش نمی دونم چرا اما هر موقع می خوام قید نوشتن این داستان و بزنم یه صدای درونی بهم می گه نه تا وقت داری بنویس    منم تسلیم می شم و می گم : چشم .  

و اما ناتانائیل ...

یک هفته دیگه جشن تولدش بود و مامان و بابا طبق معمول با هم قهر بودن اما هر کدوم جداگانه واسه مراسم برنامه ریزی می کردن ... اما این وسط تنها کسی که اصلا ذوق و شوقی واسه این جشن نداشت خود ناتانائیل بود ... بالاخره این یک هفته هم تموم شد و می ریم تو روز جشن ....

کل خونه و در ودیواراش تزئین شده بود و بادکنک و گل از سقف و دیوار آویزون بود و صدای ضبط هم تا آخر زیاد زن عمو بزرگه فیلم می گرفت ... بچه ها و جوونا وسط می رقصیدن عمو کوچیکه عکس می گرفت ... مامان و  خاله دومی پذیرایی می کردن مرداااا هم نشسته بودن و بگو و بخند عزیز جون و مامانی هم یه گوشه ای نشسته بودند و صحبت می کردن ... عمه ( که ۳ سال از ناتانائیل بزرگتر بود ) و دختر عموهاا ( که یکی ۱۰ ماه از ناتانائیل کوچیکتر و دیگری ۲ سال ازش بزرگتر بودند ) دختر خاله ها ( یکی ۸ سال بزرگتر و یکی ۵ سال و دوتای دیگه که دوقلو بودن ۳ سال از ناتانائیل بزرگتر بودند ) و پسر خاله ها که محمد ازش ۳سال بزرگتر و بیش تر از همه هم دل و هم زبون ناتانائیل بود و اون یکی تازه ۱ سالش بود و پسر عموهاش هم هر سه تاشون ۳- ۴ سال از ناتانائیل بزرگتر بودند .... و باقی فامیل .... ناتانائیل اصلا حال و حوصله نداشت یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه رفت تو بالکن ... اخه اون موقع یه هفته ای بود که گربه اش ۶ تا بچه آورده بود  نشست و

ـــ سلام مامان گربه ... چقدر نی نی گربه هات بزرگ شدن ...

یکی شون و اروم بغل کرد و در حالی که گریه می کرد گفت :

ـــ می دونی مامان گربه ... ؟ من اصلا این جشن و نمی خوام ... من این همه کادو رو نمی خوام ... من فقط می خوام مامان و بابا آشتی باشن ... اصلا من دلم می خواد یه نی نی گربه باشم و تو هم مامانی من ...  

مامان گربه چشم به ناتانائیل دوخته بود ... آروم اومد جلو و با دستای کوچلوش دستای ناتانائیل و ناز کرد و میو میو کرد ... ناتانائیل اشکاشو پاک کرد و گفت :

ـــ آره تو راست می گی کسی نباید بفهمه من غم دارم بهت قول می دم مامان گربه از امروز تا به همیشه غمامو پشت خنده هام قایم کنم ...

شب ساعت ۱۲ بود که دیگه مهمونا رفتن ......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:12  توسط مهتاب | 
 

 

 

چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا

با دست هاي عاطفه حيران كني مرا

آخر چگونه از دلت آمد بهار من!

تسليم دست هاي زمستان كني مرا

من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت

يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا

مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم

با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا

هر چند باز تشنگي ام را سروده ام

مي شد پر از ترانه باران كني مرا

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:58  توسط مهتاب | 

 سلام .... امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشین ... فرا رسیدن محرم ماه خون و آتش ماه دلاوری ها و شجاعت هاااااا رو به همه تسلیت می گم ... از همتون ممنونم که به من سر می زنین ولی شاید یه مدت وبلاگ نویسی رو بزارم کنااااار ... چند وقت که اصلا حال و حوصله ندارم  بعد جوری دلم شکسته  می دونین دیگه حتی ناتانائیل هم حریفم نشد هر چند قسمتی از ادامه داستان رو نوشتم و تو ثبت موقت هست ...شاید بعد از چند روز که آروم شدم بازم ادامه بدم واسم دعا کنین ...   داداشی پارسا معذرت می خوام ولی واقعا شرایط خوبی ندارم ...   منا جون ممنونم گلم ... بابت همه چیز ...سارا جون من خواستم بهت سر بزنم ولی هر کاری می کنم وب نازت باز نمی شه    داداشی امین .... خودت نقطه چین ها رو پر کن .... دارم .... بعد جوری .... اخ چقدر ما آدما راحت از هم می گذریم همدیگر و فراموش می کنیم یادمون می ره همه چیز و ... خیلی راحت همه چیز رو انکار می کنیم ... و مهر خاموشی رو لبامون می زنیم و چشمامون و می بندیم ... اخ خدا جوووون چقدر دلم گرفته ... قربون مهربونیت هنوزم تا اشک تو چشام جمع می شه آسمونت می باره ...    اسپیکر و روشن می کنم ... داره بارون میاد ... رضا صادقی می زارم و من و اون باهم می خونیم و چشمامو و آسمون با هم می بارن ....

دلم برات تنگ شده جونم             می خوام ببینمت نمی تونم      

بین ما دیوارای سنگی                فاصله یک عمر می دونم

بغض ترانمو شکستم                  می خوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوری یک شب             خالی گذاشتی هر دو دستم

تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من

تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و دستای بسته ی من .....

نیمه شب ... نیمه شب از خوابم پا می شم  .... نیستی پیشم ... باز دیونه می شم

دوری تو ... دوری تو تیشه زد به ریشه ام ... نیستی پیشم ....

........  

 کاش ما آدما این قدر راحت دل همو نمی شکستیم ... کاش خیلی راحت احساسات دیگرون و به بازی نمی گرفتیم ... کاش ما آدما عاشق نمی شدیم ... کاش تو ادعای عاشقی نمی کردی ... کاش ما به هم دل نمی بستیم ... کاش بارون واسه من قصه ی عشق و تکرار نمی کرد ... کاش رضا صادقی و گوش نمی کردم ... کاش ... کاش ... کاش قلب مریض آدم یهو وای می ایستاد ... یهو دیگه نمی تپید ... کاش مردن راحت بود و قتی تمنای رفتن داری جا واست نیست ... التماس می کنی ... زجه می زنی ... قسم می دی ولی بازم واسه تو یه نفر جا نیست ... اخه خداااااااااااا چرا فقط مرگ واسه من نیست .... ؟ خدا چرا وقتی این همه اصرار ... این همه خواهش و می بینی ... سکوت می کنی و می گی نه ... من نمی خوام ... من دنیا تو ... زندگی تو ... زمین تو ... ادماشو ... عشق و دوست داشتن و هیچی تو نمی خوام  خدا نمی خوام ... لیلی و مجنون تو نمی خوام ... حتی دیگه اونم نمی خوااااااااااااام ... خدا من فقط تو رو می خوام ... پرواز و می خوام ... رهایی و آرامش و سکوت مطلق شب و... خدایا من دنیا رو نمی خوااااااام با چه زبونی بگم ... ؟ نمی خوااااااااااااااام ... خدایااااا خسته ام ... به دادم برس ... خدایا به فریادم برس ...  خدایا شکستم من ... مگه نمی گن خدا تو دلای شکسته خونه داره ... ؟ مگه نمی گن خدا به هر کی سختی بده بیشتر دوسش داره ... ؟ خدایا مگه من و دوست نداری ... ؟ بسمه دیگه بریدم ... کم آوردم ... همینا رو می خواستی بشنوی ... ؟ خوب شنیدی آره ... من مهتاب دختر مغرور و لج باز ... اونی که عمرا کم نمی آورد ... روی همه رو کم می کرد ... هر چی می خواست بدست می آورد ... اره منم ... من کم آوردم ... خدااااااااااا دیگه بریدم ... به دادم برس ....

خدایااااااااااااااااا به دادم برس .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:37  توسط مهتاب | 
 سلام ... خوبین ؟ ممنون از همگی توووووووووووووووووووووووووون  

اما منای عزیزم : یه سلام ویژه واسه تو گلم ... معذرت معذرت معذرت ..... واسه اینکه اشکتو با متنم در آوردم .... عزیزم من و می بخشی .... ؟  ببخشید ولی قبل از شروع قصه هم گفتم این یه داستان واقعیه و همه اتفاقاتش ... همه ی نوشته هاش ... همه خند ه ها و گریه هاش همه و همه تو دنیای واقعی رخ داده ....  ... اما اینکه چرا داداشی پارسا غمگین می نویسه .... ؟  راستش بهتره از خودش بپرسی گلم ... حتمآ واست توضیح می ده ...  و اما دوستان جدید .... لینک چند تا از دوستای جدیدم گذاشتم  حتمآ ... حتمآ از وبشون دیدن کنید باشه .... ؟   اما داداشی مجنونم ... ممنون داداشی گلم واسه همه راهنمایی هات  ممنون که تشویقم می کنی واسه نوشتن ... و شما آقا صادق گل ... ولی واقعآ من در این حدی که شما می گین نیستم ... اما بازم خیلی خیلی خیلی ممنون ... و از تو کیانای عزیزم تشکر می کنم که همیشه به یادمی و فراموشم نمی کنی ... خودت می دونی که چه قدر دوستت دارم پس نیازی به گفتن نیست ...   و در آخر از همگی شما که به من لطف دارین تشکر می کنم ...  

و اما ناتانائیل ....

من نمی دونم چرا ما آدما وقتی عاشق می شیم بلافاصله بعدش مغرور می شیم البته لازم به ذکر که همه این جوری نیستن ولی به نظر من و تجربه هایی که کسب کردم خیلی از آدما این تیپی هستند  می دونین بهتره که منظورم و روشن تر کنم ... توی عشق همه می دونیم دو طرف وجود داره : عاشق و معشوق ... اما چرا این و گفتم .... ؟ تو دنیای امروز ما هر کی عاشق می شه .... این جوریه : عاشق فقط خودشو مالک مطلق عشقش می بینه ...  و معشوقه هم که تا می بینه یکی این همه دوسش داره ...  به قول معروف ناز کش داره ...  خودشو لوس می کنه و امان از روزی که خودخواه و مغرور بشه ... فکر می کنه از دماغ فیل افتاده ...البته بازم می گم همه این جوری نیستن ناتانائیل که این جوری شد ... یعنی تبدیل به یه عاشق خودخواه  شد  که فکر می کرد مالک مطلق عابر شده ..... اما این خود خواهی ناتانائیل دلیل داشت می دونین چراااااااااااااااااااااااااااا .... ؟ خوب بذارین کم کم باهاش آشنا می شین ...  ناتانائیل از بچگی با تنهایی و سکوت بزرگ شد و هیچ وقت یه دوست صمیمی نداشت می دونین خیلی کله شق بود و لج باز  ولی تا دلتون بخواد مهربون با یه قلب پاک  اون توی خونه ای بزرگ شد که پدر و مادرش هیچ وقت با هم تفاهم نداشتن دقیقآ از 4 سالگیش که همه چیز خوب به یادش میاد هر شب تو خونشون دعوا بوده ...  تعجب کردین ؟ آره این زندگی اون بود ... هر شب دعوا و کتک کاری ... پدرش یه آدم مستبدی بود که وقتی عصبی می شد کسی حریفش نمی شد ... ناتانائیل همیشه از خونه شون فراری بود ... وقتی باباش قاطی می کرد خونه شون تبدیل می شد به یه میدون جنگ و به قول معروف جنگ جهانی سوم رخ می داد و روی مادرش دست بلند می کرد ...  و این بدترین چیزی بود که تو دعوا رخ می داد و به شدت ناتانائیل و عذاب می داد ... فکر کنید ناتانائیل با اون دستای کوچیکش رو پاهای باباش می افتاد التماسش می کرد که بس کنه ...  اما مگه فایده ای داشت .... ؟خود ناتانائیل هم دو سه تا چک می خورد و با بینی و لبی خونی می رفت تو اتاقش و کز می کرد و با عروسکاش حرف می زد ...                         

__ عروسک نازم ... مهربونم ...  چی شده ؟ ... کوچلوی نازم چرا بغض کردی  .... ؟ الهی  مامان قربون چشمای نازت بره و اشک و توی اون نبینه ... می ریم عزیزم بهت قول می دم یه شب که بابا خوابه  ...یه شب آروم آروم می ریم از اینجا من و تو تنهای تنها ... اون روز دیگه نمی زارم واسه حتی  یه لحظه هم بغض بشینه تو سینه ات ... گل من چرا حرف نمی زنی ... با من قهری ... ؟ نمی گی اگه با من قهر باشی ... من از غصه می میرم ... نمی گی اگه با من حرف نزنی دلم تو سینه می پوسه ....؟ و دق می کنه ... ؟

و بعد توی اتاقش دراز می کشید و با خدا حرف می زد ... ؟ باورتون می شه ... ؟ یه دختر معصوم  4 ساله  ... چه حرف هایی داره با خدا بزنه ... ؟

__ سلام خدا جون منم ناتانائیل ... چی لبم چرا خونیه ... ؟ می دونی خدا جون داشتم بازی می کردم پام لیز خورد و افتادم زمین .... دروغ ... ؟ نه خدا جون دروغ نمی گم ... ایناها عروسکم هم شاهده ازش بپرس .... مامان و بابام ... ؟ اره دوسشون دارم اونا هم خوبن ... بابایی ... ؟ نه اذیتم نمی کنه .... تازه خیلی هم خوبه ....

جالبه نه .... ؟ این همه دروغ اونم به خدااااااااااااا .... ؟ اما به نظرتون ناتانائیل 4 ساله می دونه دروغ چیه ؟ اون اینا رو گفت چون از مامان بزرگ شنیده بود که آدما باید همیشه شکر گذار خدا باشن و گله و شکایت نکن ...  و اما فردا صبح نظاره گر رفتن مامان باشی و حتی گریه نکنی ...  فقط به خاطر دل مامان که نکنه بشکنه ...  

فعلا تا همین جا بسه ... حالا روزای بعد بازم از کودکی ناتانائیل می نویسم ...

بر می گردیم به زمان بزرگی وقتی که ناتانائیل اولین متن رو واسه عابر نوشت و تقدیم اون کرد           

 

در چشمانت که می نگرم ... با خود می گویم که ای کاش یارای ماندنم باشد

به گرمی دستانت که می نگرم... با خود می گویم که چه رسمی دارد دنیااااااا

من دخترک تنهای قصه برای تو از چه چیزی خواهم سرود ..... ؟

از غمنامه ی خودم ... ؟ یا از داستان هزار و یک شب زندگی ام ... ؟

اری من ناتانائیل ... دختر تنهای این شهر باورم شادی توست

هر چه هستم ... هر چه باشم باورم شادی توست ...

تو که در تاریکی شب ... تو که در حجم سکوت ... تو که در سینه ی من جا داری

تو که در تنها ترین خانه ی دل جا داری ...

خسته ام می دانی ؟ خسته از تکرار دیروزها و فرداهااااااااااا

خسته از بعد سکوت و غم ویرانه ی خویش

اما بدان ....

تا که هستم ... تا که باشم ای نازنین ... با توام ای بهترین افسانه ام .../     

ناتانائیل و غم عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:25  توسط مهتاب | 
سلام بازم اومدم ممنون از همتون که به من سر می زنین ...

چند روز پیش شروع به نوشتن غصه ی عشق ناتانائیل کردم و امروز با اومدم تا ادامه بدم ....

یه روز غروب بود ۲۹ بهمن ماه.... ننه سرما لباس سپیدی به تن زمین کرده بود و ابرا گلوله گلوله می باریدن ناتانائیل مثل همیشه گوشه ی اتاقش چمپره زده بود و غمبرک گرفته بود اما این بار به غمای خودش فکر نمی کرد داشت به اون عابر فکر می کرد یه لحظه به عقب برگشت .... چی شد که اون اومد چرا وارد دلش شد ناتانائیل که آزاد از هر وابستگی بود ... اون که دروازه های دلش قفل و زنجیر شده بود اون که همیشه می گفت هیچ کسی و تو دنیا دوست نداره و نمی زاره کسی وارد قلبش بشه ... پس اون کی بود چه جوری وارد شد ... چه جوری اونجا رو خونه خودش کرد ... ؟ چرا ... چرا ...  بازم از تو خونه صدای دعوا بلند شده بود در اتاقش و باز کرد نگاهی به بیرون انداخت بازم دعوا .... اومد تو در و کوبید بهم و ساکت نشست دفترش و باز کرد و شروع به نوشتن کرد : 

رو به رویم جاده ایست خزان دیده

با جنگلی که برگ هایش زرد و خشکیده است

و راه بی انتهاست

با پاهای خسته و ناتوانم وارد جاده می شوم

صدای خرد شدن برگ ها را زیر پاهایم می شنوم

گویی آنها نیز از جاده و مسیر بی انتها و فراز و نشیب های آن شکایت می کنند

غروب چقدر زیباست ...

من می روم تا برسم به خورشید 

من می روم تا غروب را با هر نفسم حس کنم و نظاره گر طلوع باشم

من خودم را به جاده می سپارم و به انتهای آن می اندیشم .....

ورق رو گرفت و مچاله کرد و پرت کرد گوشه اتاق ... در پنجره رو باز کرد و رفت داخل بالکن خیابون خلوت بود و خبری از هیاهو نبود نگاهی به آسمون کرد بغض کرد :

ــــ ای خدا ... ای بهترینم ... صدامو می شنوی  ... ؟ منم ناتانائیل .... خدایای خسته شدم ... خسته  خدایا از این همه دعوا و جنجال ... از این همه تنهایی خسته شدم ... خدایا اون عابر کیه ؟ من خودم از چیزی رنج می برم  ... اون وقت تو یکی مثل خودم و گذاشتی سر راهم که تتنهایی شو بگیرم ... آره ؟ خدایا پس کی تنهایی منو می گیره ... ؟ پس کی مرهم اشکای من می شه ... خدایا چرا ساکتی ... خسته نشدی از این همه سکوت ... خدایا می شنوی ... ؟ با تو ام ؟ اصلا به من می گی واسه چی من و آفریدی ... ؟ خواهشآ همین یه سوال و جواب بده .... بسه خدایا ... بسه سکوت ... پس جواب من تو ندی کی می خواد بده  .... ؟ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...  می دونی به چی فکر می کنم ... ؟ آره خوب معلومه که می دونی ... این چه سوال مسخره ای که من می پرسم .... ولی می خوام بگم بازم .... پس گوش کن ... دارم به این فکر می کنم که چرا یه گلی باید پر پر می شد ... ؟ گلی که شاد بود حق زندگی داشت ... همه رو دوست داشت و از زندگی بیزار نبود  ... اون وقت من باید می موندم هاااااااااااان .... ؟ چرا .... خدایا چرا .... چرا من که تنها دلخوشیم اون گل سرخ کوچلو بود ... من که تمام خنده هام با اون بود .... چرا باید از من می گرفتیش ... ؟ چرا ... ؟ این همه غصه دادی ... یه شادی هم دادی چرا ازم گرفتی شادیمو .... ؟

اشکاش بارید ... آسمون نعره ای زد و اونم شروع به باریدن کرد ... دیگه حالا تنها دلخوشی ناتانائیل همین بود که هر وقت بغض می کرد آسمون باهاش می بارید ... هر دو با هم باریدن اشکای آسمون روی صورت ناتانائیل دویدن و اشکاشو تو آغوش خود گرفتند  ... نسیم وزید و بوسه ای بر صورت ناتانائیل زد و نشست کنارش ... سرش و رو شونه های نسیم گذاشت چقدر خنک بود  ... خوب اگه نبود که نسیم نمی شد .... ؟ چشماشو بست و همون جا خوابش برد .....

ناتانائیل با خوش حالی گل سرخ و در آغوش کشید و هزار تا بوسه رو تقدیمش کرد ... هر دو با هم می دویدند و شاد و خوش حال می رقصیدند  .... اما یهو طوفان شد دستاشون ز هم جدا شد ... گل سرخ پر پر شد ... طوفان توی صورت گل سرخ می کوفت و پر پرش می کرد و ناتانائیل هر گلبرگ و در آغوش می کشید و زجه می زد و کمک می خواست ولی هیچ کسی نبود ... هیچ کسی ....

یهو از خواب پرید ... بازم خواب دیده بود ... بلند شد به اتاق اومد پنجره رو بست و آروم گرفت بارون هم دیگه بند اومده بود ... اما صدای دعوا هنوز می اومد ...

ناتانائیل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:21  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
من و دل (منا جونم )
قلب تنها ( پارسا )
صدای سکوت
فقط مهدی سلوکی ( کیانا جووووووووووونم )
برو بچه های سوم ریاضی شهرک
لیند ( عزیزم )
صادق هدایت (امیر )
همه کاره (صادق )
دلتنگی (هیچ کس )
عشق پنهان (تارا و آرش )
لیلا جون
پروانه ات خواهم ماند ( مسعود )
دوست دارم عشق من (اسرین )
بهترین روش پولدار شدن ( مهران )
دل شیشه ای ( حمید و مهدی )
تلنگر ( توحید )
سکوت سرد ( فریبا )
شبهای بی ترانه ( یلدا )
تنها برای دلم نوشتم و خواندم ( سارا )
گلزار عشق ( سارا و شاپور )
my love
روزهای بی کسی
برای همیشه ( مهتاب عزیزم )
هاتف
فقط پرسپولیس ( بهنام )
مگه عاشقی گناهه ( سیاوش )
اسکادران عشق ( نرگس و زینب )
قلب بی قرار ( مریم جون )
بهرام رادان عاشق عصیان ( مهتاب و تهمینه )
یادگار تلخ یک عشق ( یکتا جووووون )
و خداوند عشق را افرید ( احسان )
جرم من عاشقیه ( محمد )
تندیس عشق آتشین ( حسین )
تا شقایق هست زندگی باید کرد ( عظیم )
لیلی و مجنون ( بابک )
همراز افتاب ( سعید )
نیما
عاشق تنهایم (رضا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM